تبليغاتX
كلمات

كلمات

محتشم (علیه الرحمه)، حسین (علیه السلام) و ما در عصر سكولار


سلام و درود همه خوبان و خدایشان بر حسین (همیشه)سالار شهیدان، و یاران با وفایش (همیشه)یگانگان تاریخ، و به آن پیروانش که (همیشه) راستین اند.

محرم كه مي آيد همه جا نجواهايي از چند بيت و مصرع  محتشم كاشاني را ميبينيم و ميشنويم. اما آيا تا به حال هيچ وقت نشسته ايم تمام  آن را (كه به  حق  تمامش جان سوز است) بخوانيم؟

 من فكر ميكنم؛ اين هم به خاطر همين عصر سرعت است كه ما در گردونه اش گير افتاده ايم و بس كه با گردشش گرديده ايم سرمان گيج شده، نمي فهميم داريم دور خودمان مي چرخيم و هر لحظه به عقب باز ميگرديم!

و البته ما با همه چيز به همين صورت معامله مي كنيم، بعضِ خيلي كمش را مي گيريم و خيلي از آن را رها مي كنيم  و به سراغ چيزي جديد تر مي رويم آخر ما تنوع مي خواهيم و تكثر! هيچ جا هم آرام نميگيرم!(راستي اين عدم آرامش ما از همين نماندن، ندانستن يك چيز و انتخاب نيكو نكردن آن نيست؟ عدم آرامش ما از همين زياد چرخيدن و از همين سرعت نيست؟) حتي از «يومنون ببعض و يكفرون ببعض» هم پيشتر رفته ايم، و جالب اينجاست كه به خاطر همين قليل، خودمان را مطلع و آشنا و حتي پيرو آن چيزي كه تنها و تنها كمي از آن دانسته و كمتر از آن هم عمل كرده ايم مي پنداريم!

و واي بر ما كه با حسين و مجاهدت عظيم اش در برابر تمام دنيا پرستي ها، نيز چنين معامله اي كرده و مي كنيم!

بگذريم كه اين رشته سر دراز دارد (به درازاي تقابل عشق و عقل،  ايمان و شك، دين و دانش،...تا سنت و مدرنيته و اكنون نيز سرعت سكولار و  دين  عرفي شده و به انزوا رفته چه كه «خلق الانسان من عجل »و «كان الانسان عجولا» و از همين جاست  كه «ان الانسان لفي خسر» مگر اندكي كه...) بگذاريم و بگذريم...

تا به حال نتوانسته بودم همه دوازده ترکیب بند ( ترجیع بند) محتشم  كاشاني را بخوانم حالا می خوانم تا مگر اشك بر حسين چشمان سر و دلمان را بشويد و بتوانيم جور ديگري ببينيم چه كه «حسين چراغ هدايت است و  كشتي نجات»:

 

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

پروردهٔ کنار رسول خدا حسین

 

کشتی شکست خوردهٔ طوفان کربلا

در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار می‌گریست

خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکند

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد

فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خیمهٔ سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

 

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی

وین خرگه بلند ستون بی‌ستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه

سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت

یک شعلهٔ برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان

سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست

عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن انتقام گر نفتادی بروز حشر

با این عمل معاملهٔ دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم برآورند

ارکان عرش را به تلاطم درآورند

 

برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند

اول صلا به سلسلهٔ انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید

زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش

اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه‌ها

افروختند و در حسن مجتبی زدند

وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود

کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشهٔ ستیزه در آن دشت کوفیان

بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید

بر حلق تشنهٔ خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان گشوده مو

فریاد بر در حرم کبریا زدند

روح‌الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

 

چون خون ز حلق تشنهٔ او بر زمین رسید

جوش از زمین بذروه عرش برین رسید

نزدیک شد که خانهٔ ایمان شود خراب

از بس شکستها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند

طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند

گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد

چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش

از انبیا به حضرت روح‌الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار

تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال

او در دلست و هیچ دلی نیست بی‌ملال

 

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

یک باره بر جریدهٔ رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر

دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین

چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک

آل علی چو شعلهٔ آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت

گلگون کفن به عرصهٔ محشر قدم زنند

جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا

در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

 

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه

ابری به بارش آمد و بگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن

گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر

افتاد در گمان که قیامت شد آشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل

گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آن که سر زد آن عمل از امت نبی

روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد

نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

 

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید

هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت

چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی‌اختیار نعرهٔ هذا حسین زود

سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالبتول

رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

 

این کشتهٔ فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی

دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت

از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات

کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین

شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

 

کای مونس شکسته دلان حال ما ببین

ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند

در ورطهٔ عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان

واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا

طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین

تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر

سرهای سروران همه بر نیزه‌ها ببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام

یک نیزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

غلطان به خاک معرکهٔ کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد

کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

 

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد

بنیاد صبر و خانهٔ طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان

در دیدهٔ اشگ مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه‌خیز

روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست

دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب

از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین

جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد

بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد

 

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده‌ای

وز کین چها درین ستم آباد کرده‌ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول

بیداد کرده خصم و تو امداد کرده‌ای

ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه

نمرود این عمل که تو شداد کرده‌ای

کام یزید داده‌ای از کشتن حسین

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست

در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو

با مصطفی و حیدر و اولاد کرده‌ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن

آزرده‌اش به خنجر بیداد کرده‌ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند

از آتش تو دود به محشر درآورند

 

«هفت دیوان محتشم کاشانی ج 1 ص 460 »

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 13:41  توسط هادي يساقي  | 

دنیای سولان

...

دوباره همان احساس داشت جای خود را در ذهنم باز میکرد. احساسی که چند سال پیش پیدایش شده بود. فکر میکنم از همان تابستانی که وارد هفت سالگی شدم. شاید هم کمی قبلتر، دقیقا یادم نیست.

...

این اتفاقی بود؛-این که با آمدن من خورشید میرفت!- اما وقتی احساسی بخواهد تحریک شود نیاز به چیز واقعی نیست، یک اتفاق ساده هم کفایت میکند تا حقیقت را به شکلی که می خواهی ببینی نه جوری که هست.

...

-«تمام اینها به خاطر توست. هر جا هر اتفاقی می افتد برای توست. همه این آدم ها همه این کارها، همه به خاطر تو اینطور زندگی میکنند؛ با این نسبت ها و خانواده ها، تو که نیستی- تو بیابانی یا در خواب- اینها آزادند؛ می توانند جور دیگری باشند. اینها همه بازیگرانی هستند که برای تو نقش اجرا میکنند. بدون این که تو خودت بدانی! برای تو...! برای تو...!»

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:51  توسط هادي يساقي  | 

وقتي ناگهان آشنايي اوج مي گيرد...

خدا حافظ اي آشناي غريب!

خداحافظ اي همسايه،

همشهري،

هم ميهن،

هم كيش و آيين!

خداحافظ اي...

امروز كه به خودم به عنوان داعيه دار دين دوستي نگاه ميكنم و به تو مرد بي ادعا، به راه و جايگاهت غبطه ميخورم، به اينكه چقدر هدفت مقدس بوده و چقدر براي رسيدن به آن خطر كردي! و اما من ...!

امروز كه تو را (همويي كه به گمانم آشنا مي آمد!) آنقدر در اوج، عروج كرده ميبينم، به ناگاه، نا خود آگاه اقرار ميكنم كه: "چقدر نمي شناختمت!".

امروز كه هنوز يك روز بيشتر از رفتنت نگذشته به هر آشنايي كه ميرسم (يا حتي نا آشنايي) ميبينم، مدعيست كه تو را مي شناخته، به قول خودش چقدر هم خوب مي شناخته!(و اگر كمي ديگر پاي حرف هايش بنشينم ميگويد تو را از خودت هم بيشتر مي شناخته!)

آري امروز با خودم ميگويم: خوشا به حالت كه از اين دنيا و رسم هاي ناخوش روزگار رهايي يافتي! از روزگاري كه همه مي خواهند كوچكي هاي روح و كودكي هاي فكر خويش را با انتساب به بزرگان بپوشانند و آنگاه سر خوشانه خود را در زمره آنان ببينند.

آري امروز در شهر و ديار ما هيچ كس نمي خواهد خودش باشد. همه صورت هاي نقاب زده شان را دوست تر دارند. حتي خيلي ها مي خواهند با نام امثال تو خود را نامدار كنند. خوشا به حالت كه از اين ميان رخت بر بستي. خوشا به حالت كه نمي بيني پشت سرت چه اداها كه در نمي آورند و چه غُلوّ ها كه نمي كنند و چه ...

و امروز من، چيزي براي گفتن ندارم چرا كه زبان گفتار آدمي منشعب از تمام شناخت هاييست كه دارد. و من قلمم را عادت داده ام براي دوري از دروغ و شعار سعي كند تنها چيزي را بنويسد كه به آن ايمان دارد و اگر خواست درباره كسي بگويد از اويي بنويسد كه مي شناسد.

پس از تو اي آشنا! من جز اندكي، آشنايي ندارم. حال اين قلم را چه تقصير كه به گاه رفتنت از اين دور دست ها، در اين عالم مجاز جز اين ننويسد:

"خدا حافظ اي آشناي غريب!"

(در سوگ همشهري شهيد "سردار نور علي شوشتري"

و از طرف همه سوگواران، به تمام شهيدان همراه،

آنان كه در مقام"هم عند ربّهم يُرزقون"اند)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:29  توسط هادي يساقي  | 

"عصر سرعت و بنده اَوّاب"


...

اين كه"عصر، عصر سرعت است"، اين را همه قبول دارند؛ و به اينكه "سرعت، بد هم نيست"،همه اقرار دارند.؛ اما حرف اين است كه، اين همه سرعت و تغييرات سريع به كدامين سوي؟! يا بگو "به كجا چنين شتابان؟" اين، چيزيست كه همه در آن اختلاف دارند.

از آفات ديگر سرعت هم اين است كه خيلي سريع ميرويم و مي آييم (بدون دقت در جزئيات) هيچ چيز ارضاعمان نميكند و هميشه به دنبال چيزي جديد هستيم، به هيچ يگانه اي قانع نيستيم حتي به يك خدا...!

...

در قرآن آمده:(سوره ص/آيات44،30،19،17)

«ما به داوود ملك و قدرت و مكنت داديم و او مدام به سوي ما باز ميگشت»(اوّاب)

«كوهها و پرندگان(كه در ملك او بودند)نيز با او مدام به سوي ما بازميگشتند»(اوّاب)

«ما به او سليمان را داديم؛ چه بنده ي خوبي! به راستي كه او هم مدام به سوي ما باز ميگشت»(اوّاب)

«و ايوب نيز چه بنده خوبي بود! اوهم مدام به سوي ما باز ميگشت»(اوّاب)

...

امروز تنها هفت روز است از ميهماني آمده ايم و از آن قول و قرار ها كه با خود و ديگري بستيم هم زياد نمي گذرد. من امروز به خودم بر ميگردم و خودم را محاسبه ميكنم(قبل ان تحاسبوا) و حالا ميبينم در خيلي از آْن حرفها كه آن ايام زدم صادق نبودم، شايد جوّ آن روزها گرفته بودم و قول و قرارهايي بستم كه به فردايم ني انديشيدم و حالا كه هنوز زياد هم نگذشته زير همه شان زدم و شدم همون آدم قبلي مي بينم نه كه امروز، بلكه همان روز هم داشتم خودم راگول ميزدم. نمي دانم من آدم بشو ...هستم يا نيستم؟!

...

بعضي از ما خيلي در رفت و آمديم. چون خيلي سريع همه چيز اتفاق ميافتد ما هم سريع ميرويم و سريع هم برمي گرديم، هيچ، يك جا نمي مانيم.آدمهاي رو راستي نيستيم. نميدانم اين خصوصيت همين عصر و دنياي الانيه يا...؟! نميدانم آدماي قديم هم مثل ما گرفتار ...بودند؟ يا سرعتشان كمتر بود كه مثل ما زود از پيش خدا و خوبي ها برنمي گشتند؟ تازه وقتي هم برمي گشتند خيلي چيزها هنوز يادشان بود، مثل ما فراموش كار نبودند!

...

ميشود گفت ما هم زياد "به خدا" برميگرديم اما خيلي بيشتر هم "از خدا" بر ميگرديم!

ميشود گفت ما هم اسممان اوّاب هست؛ اما "بنده نيكو" نيستيم! چون داوود و سليمان (با همه داراييشان! كه هيچ كس در دنياي ما نمي تواند سلطنتي مثل آنها داشته باشد!) دائم، و بسيار به سوي خدا بازمي گشتند و اما ما مدام و بيشتر-از بسيار- از خدا (به سوي نا خدا) باز ميگرديم.

آيا ما هم اَوّابيم...به سوي او يا از او؟!

...؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:50  توسط هادي يساقي  | 

فقط برای "آگاهان"؟!

آیا هیچ اندیشیده ای؟!(شب قدر مرا که به خود مشغول کرد)

ماه رمضان، رحمت، مغفرت، در غل شدن شیاطین، گشوده شدن درهای رحمت، برکت، عبادت بودن حتی خواب و تنفس، و...

شب قدر، برتری از هزار ماه، فرود آمدن فرشتگان و ملک اعظم، تا سحر ماندنشان در زمین، آمدنشان برای همه چیز: تقدیرات سالانه، روزی ها، عمرها و چیزهای دیگر، پر کردنشان کره خاک را آنقدر که عرصه زمین تنگ میشود، شب سلامت، رسیدن اعمال و تقدیرات به پیشگاه امام زمان، جواب دادن خدا به بندگانش، توبه مقبوله و دعای مستجاب، برکات و پر قدر بودن این شب، و...

آیا این ها برای تمام بندگان خداست؟! برای همه انسانهایی که گوشت و خون دارند و در کره خاک میزیند؟!(تمام حدود هفت میلیارد آدم؟!)

و یا تنها شامل آنانی میشوند که مثل شیعیان یا مسلمانان به اینها باور و ایمان داشته، و به این مسائل آگاهی داشته باشند؟!(که آنگاه تعدادشان خیلی کمتر از تمام انسانهاییست که خدای عز و جل، بر آنها خدایی کرده، مقدر میکند، روزی میدهد، فرشته می فرستد، کتاب زندگی نازل کرده، رسول ارسال میکند و ...!)

"و تو چه میدانی چیست؟!"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:20  توسط هادي يساقي  | 

حکایت این شبها

"قرآن بر قلب و شمشیر بر فرق"

ملک مقرب آسمانها را یکی بعد از دیگری پشت سر میگذارد. عده زیادی از فرشتگان کوچک و بزرگ او را همراهی میکنند. او با احترام و احتیاطی به سوی زمین راهی است که تا به حال هیچ کدامشان سراغ ندارند. شب های زمین از نیمه ماه گذشته. خالق شب و روز این شب ها را برای زمینیان وبلکه آسمانیان پر قدر قرار داده است.

مردی که امینش میخوانند شب را به عبادت به پا خواسته است. او تنها کسی است که چنین خدایی را میخواند. ملک مقربّ به آخرین آسمان یعنی آسمان زمین رسیده و حالا میخواهد امانت بزرگی را به صاحبش برساند. صاحب امانتی چنین گران کسی نیست جز همان کودکی که در طفولیتش پدر و مادر را از دست داد و به دست دایه در صحرا بزرگ شد و... او حالا چهل سال را گذرانده. بین مردم به امانت و راستی شهره است. او ...

امین وحی به خدمت نبی خاتم میرسد و قرآن منزل را بر قلب او جای میدهد.

مردی بزرگ از خانه ای کوچک به سوی مسجد خارج میشود. اکنون از آن روزی که قرآن نازل شد و آخرین دین آمد، سالها میگذرد، سالهایی بسیار سخت. اکنون اسلام بسیار گسترش پیدا کرده است، پس از صبری که این مرد کرده، امت اسلام از تفرقه و خطر نجات پیدا کرده است.

او که اینقدر ساده پوشیده و اینقدر تنهاست حالا خلیفه مسلمین است. با گام هایی آهسته و استوار پیش میرود، می گویند مرغابیان خانه دخترش جلو این پاها را گرفته اند، گویی از چیزی با خبر بودند! اما یقینی که او به راهش دارد هیچ مردی به هیچ چیز ندارد. گویی خود او با خبر تر است. راه را در پیش میگیرد. به مسجد نزدیک میشود و حالا وارد مسجد میشود. میگویند مردی را که شمشیری زیر قبایش پنهان داشته نیز هوشیار کرده است.

بزرگ مردی به نماز می ایستد که هیچ ملکی را یارای آن نیست تا نمازش را عیار بزند. عبادت و عبودیتش آنقدر خالص است که با دست بلند خود به خدایش تقدیم میکند. مردی نماز میگذارد، که توجه نمازش زبانزد عام و خاص است. دستی به آسمان بلند میشود که دست بسیار یتیم را گرفته است. و...

و اکنون که غرق در عبودیت است شمشیر جهلی بلند میشود تا به تقاص آن همه شمشیری که در راه اسلام زده، آنهمه آگاهی ای که داده، بر فرقش بنشیند و سری را که عمری سودای عدالت داشته، بشکافد.

و حالا نوای ژرف «فزت و ربّ الکعبه» اش شنیده میشود و ندای «و الله لقد انهدمت اركان السماء...» را آسمانیان نیز میشنوند.

و چه زیبا به فوز رسید، با محاسنی رنگین. و رویی سپید.

این شب ها (که شب تقدیر نیز نامیده اندش) آبستن اتفاقات بزرگ تاریخ است. حوادثی که تمام مسیر بشریت را عوض میکند. که بزرگترین و مؤثر ترین آنها نازل شدن قرآن ـ کتاب همیشه در اعجازـ برقلبی امین و پاک؛ و سال های بعد نیز فرود آمدن شمشیری پر از پلیدی بر فرقی پاک. آری این حکایت این شب هاست. اما به راستی این حکایت، حکایت دین ماست. دینی که در آن باید مؤمن راستین همیشه قرآنش بر قلب باشد و شمشیر جهل، تعصب و ظلم مردمانش بر فرق. و حال آن مومن راستین کیست جز علی؟ پس به حق درود ربّ و رسول خاتمش، ملک مقربّ و تمام پاکان بر چنین ابر مردی باد. سلام بر او روزی که تولد یافت و روزی که شهادت یافت و روزی که زنده و پایدار مبعوث میشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 16:24  توسط هادي يساقي  | 

"قصه يك ميهماني"


و آدم بر سر خان ربّ حاضر شد.(يا سفره ميزبان او را در بر گرفت) اما از آنجا كه با خود چيزي در خور نياورده بود،(شايد هم هيچ نياورده بود!) خجالت كشيد و هيچ نگفت.

تا اين كه خود ميزبان مهربان با او سخن آغاز كرد ...

آنقدر با او گفت و گفت تا اين كه قرص ماه كامل شد و از آن هم گذشت، آنگاه بنده خود را در محيطي پر قدر يافت، بغضش تركيد و خود را به دامن يار افكند و از روزهاي جدايي گفت و گريست.

ربّ رحيم آن شب تمام فرشتگانش را دستور داد تا خود فجر، آدم را پاكيزه سازند. تا صبحي نو آغاز كند.

و خود نيز تا طلوع دست نوازش بر سر او كشيد تا آرامش كرد.

....

(الهي قدري چنينم آرزوست!)


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:15  توسط هادي يساقي  | 

"سحر و سيد سجاد"


«خلوتگاه سوم»


ای زنده پایداری دهنده، ای آمرزنده، ای پذیرنده، ای والا منّت و ای كه احسانت دائم. ای نیکوکارخوش کردار و ای نعمت بخش فضیلت دِه.

آمده ام تا سراغ صفات والایت را بگیرم و خود را  به  نام های زیبایت، شیرین کنم.

 پس کجایند نیکو چشم پوشی و والا گذشتت؟و «أین فرجک القریب و غیاثک السریع؟»...«أین کرمک یا کریم؟» بتمام این ها و بسیاری دیگر مرا دریاب و خلاصم کن.

ای که همیشه او احسان را آغاز میکند! واقعا ما نمیدانیم کدامین لطف تو را سپاس گوییم!؟

شکر نعمت هایی که گستراندی؟ یا شکر زشتی هایی که پوشاندی؟یا بسار بلا ها که از آن نجاتمان دادی؟

ای آنکه با هر کسی که به تو محبت کند زود دوست می شوی! و ای چشم روشنی آنان که از غیرت به سوی تو پناه آوردند! «أنت المحسن و نحن المسیئون» پس به قشنگی هایی که پیشت است  از زشتی هایی که با ماست درگذر!

«یا ربِّ» نمیشناسم  نادانی را که تو با جودت او را در آغوش نگیری. و هیچ زمانی، طولانی تر از زمان مهلت دادن تو سراغ ندارم. کرده ما در کنار داده های تو بسیار نا چیز است. خودت راه افزایش آنها را به ما بیاموز!


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:47  توسط هادي يساقي  | 

«گرمای جامعه روزه دار»

"بسم ربِّ شهر رمضان"


(نگاهی به تاثیرات روزه داران در جمع، از منظر جامعه شناسی)

انسان موجودی است اجتماعي، در میان جمع زندگی میکند و با دیگران در تعامل است. چنین موجوداتی ناگزیر در یکدیگر تاثیر می گذارند و باعث حرکت و سکون های متفاوتی در یکدیگر می گردند. بعضی وقت ها این تاثیرات آنقدر سریع و غیر محسوس اتفاق می افتد که اصلا متوجه آن نمی شوند چه رسد که بخواهند آن را تغییر داده یا آن را مدیریت کنند.

این تعامل در جامعه ایران و فرهنگ اسلامی-ایرانی کاملا جا افتاده است تا جایی که خیلی از ما به راحتی با آن کنار آمده ایم و حتی متوجه حظورش هم نمیشویم.

در یک تقسیم جامعه شناسي رسوم و آیین ها را میتوان به دو قسم مفید و مضرّ تقسیم کرد که هر دو قسم گسترش پیدا کرده و از شخصی به دیگری سرایت میکنند.

حال از رسوم مظرِّ شیوع یافته در جامعه ما میتوان مُد گرایی، تجمل خواهی و ظاهر بینی و... را نام برد. رسوم مفید و آیین های نیکو نسبت به قسم اول - مخصوصا در کشور ما- تعدادشان بسیار زیاد است و میتوان گفت کاملا جا افتاده اند. که از میان آیین ها میتوان به واجبات دینی اشاره کرد.

از میان این آیین های مذهبی روزه ماه رمضان است که البته -جز بعضی رسوم ملی دخیل در آن- بین کشور های اسلامي مشترک است.

رمضان چون ماه خداست و خود حضرتش میزبان است؛ راه میهمانانش را با "در غُل کردن شیاطین" و "گشودن ابواب رحمت" که بعضی از آنها فقط در این ماه باز میشوند، هموار ساخته است؛ این ها همه باعث شده است این واجب از موثر ترين و پر استقبال ترین آیین های مذهبی باشد. تا بتواند انسانِ گیر افتاده در میان چرخهای صنعت و پا بسته به سیم هاي تکنولوژی و گيج شده در ميان امواج مغناطيسي را، کمی آزادتر کند تا آدمي ارتباطی با حقایق عالم بگشاید و با بخشایش گناهانش زندگانی را از نو آغاز کند.

اگر بخواهیم در بیان عوامل اقبال آدمی به این شهر، از« الطاف بی حد و حصر، محیط و شامله الهی» به این ماه و قرار گرفتن «شب های پر قدرِِ قدر» و «عروج و رستگاری بزرگ پیشوا و اول امام شیعیان علی بن ابی طالب(که درود خوبان بر او باد)» در این ایام، که همه باعث رونق این شهر گشته اند، بگذریم، (که البته به سادگي نمیتوان گذشت!) یک مساله جامعه شناختی باقی می ماند که می تواند در اقبال و پیشی گرفتن انسان روزه دار در "نیکی به خلق" و "جهد در پالایش خویش"، موثر باشد. آن مساله همان اصل مذکورِ "تاثیرات اجتماعی نامحسوسِ متقابلِ انسانها بر یکدیگر" است. که دانش جامعه شناختی (و تا حدودی روان شناسی) آن را به اثبات رسانده اند و بحث های مفصلی در چگونگی تبدیل آن به سنت ها و آیین های خدشه ناپذیر، کرده اند.( كه نه بنده جامعه شناسم و نه اين جا، جاي آن!)

آری انسان روزه دار با روح لطیفی که می یابد با "ناخودآگاهِ" اشخاص دیگری که در سُنن و فرهنگ به ظاهر چون اویند، بدون این که خود متوجه شود، رابطه برقرار میکند. روح او را همچون خود میسازد. او را هم از تظاهر به آیین، به حقیقت آن نزدیک میکند. او که این طعم را تازه چشیده است در دیگری تاثیر می گذارد و این سلسه تاثیرات مثبت اجتماعی به همین ترتیب ادامه می یابد. و از آنجا که روزه دارانی که اولین تاثیرات را میگذارند تعدادشان بیشتر از بقیه است این تاثیر در همان روزهای اولیه ایجاد می شود و بعضا به خاطر "پیش آمادگی" قبل از رسیدنايام آن، پخش میشود. این گونه میشود که تنها در مدت چند روز "جامعه ی سرد" تبدیل به "جامعه گرم" روزه دار میشود. این حرارت حتی بعضی از افرادی را که اصلا در این آیین نیستند، یا کلا مخالف آنند، را ناچار با تسلیم میکند. و جامعه روزه دار آنان را هم در موج پر مهر خود با خویش به سوی حقایق عالم میبرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:39  توسط هادي يساقي  | 

"سحر و سيد سجاد"


«خلوتگاه دوم»

...

دعایم را گوش کن، ای قشنگ ترین جواب دهنده و جوشنده ترین مبدأ امید.

آرزویم در قلّه است و کردارم در درّه؛ تو از بخشایشت به بلندای امیدم بده، نه به پستی کرده. چرا که حلمت بزرگتر است از این که مرا به تقصیرم دهی.

ای آقای بزرگوار فرار کرده ام از خشم تو و باز بجز آغوش تو پناه گاهی ندارم. آخر من به تو خوش گمان بودم. اصلا مگر من کیستم چه اهمیتی دارم؟پس «هبنی... و تصدّق علیّ».

ای ربّ من، به آبرویت، آبرویم را نریز. حتی سرزنشم هم نکن.

اگر همین امروز یکی غیر تو از خلاف هایم با خبر شود، دیگر مرتکبشان نمی شوم. و اگر کمی از تو می ترسیدم دیگر انجامشان نمی دادم. پس چرا تو این طوری؟ اینها از ضعف نظارت و بی خبریت است؟ نه! نه! نه! خودم می دانم به خاطر چشم پوشی کریمانه توست که هنوز رسوا نشدم . بلکه« لانک... احکم الحاکمین، اکرم الاکرمین، ستّار العیوب، غفّار الذنوب و علّام الغیوب»ی. به کرمت می پوشانی و به بردباریت عقوبت را عقب می اندازی.

پس سپاس تو را که میدانی و بردباری می کنی. قدرت داری و عفو می کنی.

وای بر من که، حلم و ستر تو با شناخت من از گسترة رحمتت، باعث بی حیایی و جری شدن من و جستن بر محارم تو، شده است. «یا حلیم و یا کریم».

...

«ادامه دارد»

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 16:52  توسط هادي يساقي  |